شاید یک دعوت مجازی دوستانه باشد،
شاید یک مسابقه،
شاید یک مکث…
مهم نیست تحت چه عنوانی،
مهم این است که شما دوست فرهیخته همهی آن چه که با دیدن عکس زیر به ذهن تان خطور می کند، بنویسید
در هر قالبی که می پسندید یا در آن بهترمی توانید ذهن تان رابه قلم بسپارید اعم از نقدعکس، پیشنهاد و انتقاد، شعر، جمله، عنوان و…
مهم نوشتهی شماست و برداشت شخصی تان.

فاطمه انتظار
نوشته تان را همراه با
نام و نام خانوادگی، محل سکونت، تحصیلات، آدرس سایت یا وبلاگ، شماره همراه
تا ۱۰ آبان ۱۳۹۰
به این آدرس entezarblog@yahoo.com ارسال نمایید.
به رسم قدردانی، به بهترین و کاملترین نوشته، هدیهی نقدی ناقابلی (۵۰۰۰۰۰ریال) اهدا خواهد شد.
از همین حالا منتظر نوشته های شما عزیزان هستم، تا بیاموزم…
…………………………………………….
امروز ۱۲ آبان
تشکرویژه از همهی دوستانی که برای “یک عکس، یک مکث” نوشتند. نوشته های تک تک تان را خواندم و لذت بردم:
خانم ها و آقایان:
-کیومرث خوشبین فر:
دنیایی را میبینم پرازتاریکی وسیاهی- اگرشب بودشایدهیچ روزنه ای ازامید -سپیدی-نور…دیده نمی شد امااکنون که خورشیدعالمتاب درخشیده – آنطرف این حصاروبارو دنیایی سرسبز وپرامید مخاطبانت را به گرمای عشق ومحبت فرا میخواند حتی پره های نگهبان ومحافظ نیزازکار افتاده اند…همه چیزبرای رهایی وآزادی ازبند دیو درون محیاست پس شتاب کن وبگریز ازاین دخمه تنگ وتاریک که آنطرف اکسیژن وهوای تازه شش های ترا به ضیافت فرا خوانده – شتاب کن…
-صابر ونکی:
چرخش ایام باشد یا نه!
در هر فضایی که هست باشد.
بوی تن تو
مکش دم تو
تمام وجود من را
به سوی سبزی آغوشت میکشد،
کافیست به لحظه ای
از هرم گرمای نفست
بازدم نگاهت
مرا بخوانی!
همین
مرا برای ماندن کافیست!
-آرش شفاعی:
گل بودم و ناشکفته چیدند مرا
نوروز نیامده بریدند مرا
چون پره ی پنکه ای قدیمی یک عمر
چرخیدم و دیگران ندیدند مرا
-مهدی قانونی:
پروانه ات می مانم
تا هوای نا مطبوع تنهایی ات را به آسمان بسپارم . . .
-سحر سقا:
انگار
می چرخد،می بلعد،تمام می کند،تمام من را
آن پره های سیاه لعنتی
همین جا می مانم
ای رنگهای سرخ و سبزو سفید مرا فریب ندهید
رنگهای تاریکی من جذاب ترند
-محمد دانشور:
قربانیَم ؛ قربانی ِ جادوی دیوار
مأنوس با تنهایی و شب … ، بوی دیوار
تابوشکن بودم وَ دستم را شکستند
زندانیَم ؛ زندانی ِ تابوی دیوار
اینروزها مُسری تر از آنم که شب را
قادر شوم پنهان کنم این سوی دیوار
لطفاً به فکر برگها و عابران باش
لطفاً نچرخ ای اشتباه ِ روی دیوار
-ستاره
-احسان رنجبر
-محسن
-پیام
-عباس سیف آبادی
-فهیمه حسینی علی آباد
-عسل
-مرتضی عبدالوهابی
-بابک درویش پور
-زهرا کیایی
-سیده مریم عبداللهی
-رضا عنصر سیار
و همه آن هایی که آمدند و دیدند…
با احترام به نوشتهی همه شما دوستان گران قدر،به ناچار باید یک نوشته برای دریافت هدیه ناقابلم انتخاب می شد…
نوشته ی منتخب: محمد قائدی
“هر تصویر از اونجایی که بار یک واقعیت ناچار رو به دوش میکشه ممکنه حرفهایی فراتر از حرفهای روزمره ی آدمها برای مخاطب داشته باشه…
اصولن زندگی مجموعه ای از تضادها ست . نمیدونم تا چه حد این رو قبول دارید…
وشب که به قول بامداد خسته ،”بیهوده زیبا نیست” یکی از زیباترین نمادهایی ست که به طرزی وحشتناک! با واقعیت زیستی بشر قابلیت همذات پنداری داره…
شب،وعده ی آفتاب، با کرکره است
چرخیدن ناتمامِ یک فرفره است
شب، صورتِ انفجارِ شکلی مبهم…
شب، دایره در دایره در دایره است…”
……………….
-نقد مهدی فاضل ( ارسال شده پس از زمان مقرر):
در نگاه اول، قابی محصور در قاب اول که همان قاب مربع عکس باشد، قابی که مدور است و تعدادی دایره های متحدالمرکز را درخود جای داده است خودنمایی می کند. قابی که عملن فضای بیرون آن را به دلیل خالی بودن آن (یا تاریک بودن آن) بی اثر کرده، تمام نگاه بیننده را معطوف به داخل آن می کند. اما با این وجود نمی توان گفت که ما با عکسی دارای کادر دایره ای مواجهیم چرا که سیاهی اطراف دایره، در تفسیر آنچه در درون این کادر می گذرد بی تأثیر نیست و آنرا معنا می کند.
در درون این دایره و پشت آن دایره های متحدالمرکز، اما، جز سطوحی تاریک و سطوحی رنگی چیزی به چشم نمی خورد. از آنجا که آدمها در تفسیر جهان بیرون، بیش از تکیه و تأکید بر منطق و گزاره های علمی، بر تجربیات و پارادایمهای درونی شان اتکا می کنند، در معنایابی تصاویر نیز به دنبال ارتباط آن با تجربه ی عینی و مشابهت با دنیای خارج، می گردند تا تصویر برایشان مفهوم و معنا گردد و از این نگرگاه، در این عکس، آن سطوح تاریک و آن فرمهای رنگی، پره های یک پنکه، یک هواکش، یک دمنده، یک هود در فضای صنعتی و امثالهم را به ذهن متبادر می سازد حال آنکه هیچکدام از اینها نیز ممکن است نباشد!
رولان بارت در «اتاق روشن» از «دلالت صریح» و «دلالت ضمنی» یا به اصطلاح خود او از «پونکتوم» و «استودیوم» می گوید و به نظر می رسد آنچه عکاس را به فراخوانی نقد و نظر مخاطب عکس ترغیب نموده است، توجه بیشتر به پونکتوم در عکس مذکور است و شاید غفلت از استودیوم و توجه به جنبه های عام و عکاسانه ی عکس… اما اگر بناباشد با جستجویی در تاریخ عکاسی و کاوش در آثار عکاسان به پیگیری ردپای عکاسان در خلق آثاری مشابه مبادرت ورزیم به «حاضرآماده» های مارسل دوشان و تجربه ی جنبش های نوگرا در دهه های ۲۰ و ۳۰ در آلمان و «عکاسی صریح» در همان مقطع در امریکا خواهیم رسید. تجربه ی عکاسانی همچون «من ری» ، «موهولی ناگی» و نقطه ی اوج تجربیاتی اینچنین در عکسهای «ادوارد وستون»… عکسهایی که قرار نیست چیزی جز همان جهان ماشینی و عادی را به مخاطب نشان دهند و از رازگونگی و نمایش «جهان مطلوب» یا «جهان دیگر» پرهیز می کنند اما آنچه در آنها دارای اهمیت است، نوع نگاه عکاس در برخورد با آنهاست…
عکس فاطمه ی انتظار، چیزی شبیه پره های یک دمنده را نشان می دهد و همین و همین! قرار نیست چیز دیگری در آن ببینیم و اگر چنین شد در مغاک تفسیر شخصی و افسانه پردازی گرفتار آمده ایم… نه آن دایره ها، دایره های زندگی، نه آن رنگ سبز، نشانه ی انتظار و نه آن سیاهی، نشانه ی دنیای تاریک و یا چیزی شبیه این است!! اینها همه تخیلات مخاطبی ست که سعی در بارکردن معنا بر تمامی نشانه های عکس دارد و چه بسا اگر از او توجه و مکث بیشتر خواسته نشده بود، ازکنار آن به سادگی می گذشت و هیچیک از تفاسیر خودش را نیز نمی پذیرفت!!
عکس فاطمه ی انتظار، به دنبال آرمانخواهی و ثبت و بازنمایی مفاهیم فلسفی نیست همچنانکه عکسهای «کارتیه برسون» نبود! پیامی را هم قرار نیست به مخاطب القا کند همچنانکه « من ری» در عکسهایش درپی چنین چیزی نبود! و از این رهگذر، نمی توان بر آن کارکردی اجتماعی را بار کرد لذا تمام مفاهیم احتمالی که بر عناصر درون کادر، ارجاع داده می شود، جز افسانه پردازی و توهمات شخصی، چیزی نخواهد بود… من می توانم رنگ سبز درون دایره را به جنبش سبز نسبت دهم و تفسیری سیاسی را بر آن بار کنم، دیگری می تواند آنرا نماد انتظار تلقی کند، و دیگران، معناهای دیگر… و به همین نحو دایره ها و پره ها و پرده های مختلف این عکس، به معانی گونه گون حمل شوند اما هیچیک از اینها نسبتی هنرمندانه، فلسفی، عکاسانه، مفهومی و نشانه شناسانه با عکس ندارند و همه حاصل ذهنیتی کاملن منقطع از اصل عکس خواهند بود… و باید آموخت که دیدن عکس، لزومن به معنای دریافت پیام از آن و رسیدن به معنا نیست که اگر چنین بود، خواندن شعر و نمایشنامه به دیدن عکس، ارجح بود! دیدن عکس، یعنی نگاه از دریچه ی دید عکاس، همراه شدن با دنیای عکاس، و دیدن با «چشم عکاس»!
توضیح: «چشم عکاس» عنوان مقاله و نمایشگاهی ست از «جان سارکوفسکی» مدیر موزه هنرهای مدرن نیویورک